تبليغاتX
فکر میکردم میدونی نباشی دیوونه میشم

فکر میکردم میدونی نباشی دیوونه میشم

دنیا برای من

دنیا برای من

یک خواب شیرین است

گاهی شبیه شمع بر کیک رنگین است

دنیا برای من

لبخند زیبایی ست

در چشم ماهی ها

یک موج دریایی ست

دنیا برای من

رودی پر از آب است

یک سیب سرخ سرخ

در آب بی تاب است

دنیا برای من

یک شاخه گیلاس است

در دستهای او عطر گل یاس است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:27  توسط aida  | 

عید مبارک

با سلام به همه

امیدوارم حالتون خوب باشه

خیلی وقته که آپ نکردم اینو میذارم به حساب مشغله هام

 

توی این مدت من و عزیزترینم خیلی با هم مشکل پیدا کردیم و البته همش تقصیر منه

 

یه سری شرایط پیش اومده که باعث شده نسبت بهش کم توجهی کنم

 

البته خودم از این وضعیت خیلی دلخورم و سعی میکنم اوضاع رو درست کنم آخه من غیر عزیزترینم کسی رو ندارم

 

خیلی هم دوستش دارم همیشه هم بهش گفتم هنوزم بهش میگم

 

خوب بریم سر اصل مطلب :

 

آخرین ورق های دفتر سال ۱۳۸۹ رو باهم ورق میزنیم

البته بدون بهروز عزیز

درسته که ۵ ساله این کار ما شده اما هنوز هم نبودش رو باور نداریم

میخوام از طریق این وبلاگ و از طرف خونواده بهش بگم که ما خیلی دلمون واسش تنگ شده و هنوز هم

چشم براهش هستیم و هنوز هم نمیخوایم حقیقت رو باور کنیم!حتی اگه اون باور کرده باشه!!!!

 

 

بهروز جان عید های بدون حضورت  رو بهت تبریک میگم

 

 

عید  همه مبارک

 

 امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشید 

۱۳۹۰ گل سرخ تقدیم به روح مهربان همه

شرمنده گل سرخ گرون شده  اینا یکمشونه بقیه رو خودتون فرض کنید!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 0:27  توسط aida  | 

قاطعانه

با عرض سلام خدمت همه

این چندوقت ذهنم یاری نمیکرد که آپ بذارم اما عزیزترینم یه یاری

کوچیک کرد که اونو براتون میذارم منتظر نظرات هستم

مخصوصا تو از دیدن نظرت خوشحال میشم

اطرافت دنبال کسی نگرد

آره خودتو میگم

 

قاطعانه

دلگیرم از تو ای عشق

چرا که

من عاشقانه ماندم

اما

او قاطعانه رفت . . . . . !

 

تصحیح شده متن بالا:

 

دلگیرم ای عشق

من عاشقانه ماندم

اما

او قاطعانه رفت . . . !

 

باور

دیگر نگاه نکن مرا

فقط باور کن

این نگاه دیگر عاشقانه نیست !!!!

 

 

با تشکر از م. دیدار

 

 راستی یادم رفت بگم :

 

 

تولدم مبارک .........!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 15:48  توسط aida  | 

ماه عسل

 

با سلام به همه

این روزها بیشتر از همه چیز نوشتن دل میخواد نه دلیل!!!

امروز که توی آیینه نگاه میکردم با خودم فکر کردم عزیزترینم چقدر خوبه که همه جا هوای ما رو داشته

آخه همه وسایل سفرمون رو فراهم کرده

چشم ، گوش ، لب ، دماغ و دهن ، ابرو و مژه و دل

که اگه این مورد آخر رو نمیداد بهتر بود .. .... ...

خلاصه اینهمه وسایل سفر داد و ما رو هم فرستاد مسافرت

مدتش رو نگفت اما دلیلشو خودمون خوب  میدونستیم(و میدونیم)

البته همش مینداختیم گردن همدیگه (اکثر مردها میگن تقصیر حوا بود که آدم رو وسوسه کرد) من فکر

میکنم مردها به خاطر همین خطای فکری عشق رو به وجود اوردن تا از زنها تقاص وسوسه بوجود اومده و سرپیچی شون رو بگیرن)

(خوب همه میدونیم این وسط چیزی هم گیر حوا نیومد که به خاطرش بخواد آدم رو وسوسه کنه!!!چون

خودشم تبعید شد!!!!)

عزیزترینم دنبال مقصر نیستم ! فقط میخوام بگم در حق ما خدایی کردی و بعد از اون سرپیچی آدم و حوا رو

 بخشیدی و هنوزم که هنوزه داری ماها رو میبخشی البته واسه همینه که میگن یا ارحم الراحمین

میخوام بگم یا قاضی الحاجات  توی این ماه عزیز و به حق شبهای قدر (که در پیش داریم )خدایی رو در حق

 همه ما تموم کن ، ما رو ببخش و گره از مشکلات ما باز کن ، بیماران ما رو شفا بده

این روزها برای من هم دستی تکان بده، صدایم کن

نگذار حس کنم  حتی لحظه ای تنهایم

لحظه ای مرا به حال خود وا مگذار (من هم از جنس همان آدم و حوایم)

 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 19:39  توسط aida  | 

رسم سادگی

 

بیا به رسم سادگی،بشین کنار لحظه هام

که بی تو حتی نفسو برای موندن نمی خوام

هیشکی به اون که دوست داره،حتی تو خواب نمی رسه

دست غزل افتاده تو دست سیاه حادثه

گریه بارونو ببین،رو گونه های پنجرس

اینجا نفس بریدگی فرصت داغ حنجرس

تو فصل ممنوعه عشق،که خط زدن رسیدنو

من تو هوای بغض تو بارونی کردم این تنو

 

 سیب گلاب شعر من،قسمت ناب سرنوشت

عاشقی ممنوعه ولی هنوز باید از تو نوشت

نگو دروغه عشق من،مثل همه آدمکا

نگو سوار عاشقی،گذشته از قصه ما

نگو که خالی از توام تو کوره راه عاشقی

تو راه سرخ عاشقی،میشه مگه از تو گذشت

من تو هوای بغض تو،تو این نفس بریدگی

ترانه خوندنم از چشات،به رسم سر سپردگی

اینجا اگرچه شب شده،از همه آفتابی ترم

عاشقی ممنوعه ولی،من هنوزم دوست دارم

 

 ولی،من هنوزم دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 0:4  توسط aida  | 

بهانه و ایستگاه پنجشنبه

 

با سلام به عزیزترین خودم

که این روزها بیشتر از همیشه به وجودش احتیاج دارم و خودشم بهتر از هرکسی میدونه!!!

همیشه باید بهانه ای برای نوشتن باشه وگرنه آدم حسش رو همینجوری پیدا نمیکنه !!!!!

ایندفعه دیگه واقعا شورش در اومد !!!!نمیدونم چی شد فقط میدونم الان حسش رو دارم و میخوام

 بنویسم این مدت رو هم میذارم به حساب بهونه هایی که همیشه ما آدم ها برای کارهامون داریم و

 اینطوری میخوایم خودمون رو توجیح کنیم !!!!!!! غافل از اینکه خودمونم میدونیم داریم فقط

 خودمون رو گول میزنیم درسته ؟؟؟؟

 

دیگر هیچ چیز با هیچ چیز جور نیست

بگو تاریخ مرگ آرزوها چه روزی باشد بهتر است !!!!

نه اینکه خودمان بکشیم !

خودشان بمیرند واقعی تر است !!!

 

گفت میروم

و سهم تو از رفتنم که سکوتی بیش نیست را در چشمان منتظرت جا میدهم !!!!

 

 بازهم من و انتظار ایستگاه پنجشنبه

و ثانیه هایی که گاه تو را به من تقدیم میکنند و

گاه از من دور !!!

تیک تاک ساعت دیوانه ام کرده !!!!!

خوش به حال ایستگاههای پنجشنبه ای  که بعد از من تو را در آغوش میکشند!!!

 

 

سکوتت دیوانه ام میکند!!!

پس کو؟؟؟

کجاست؟؟؟؟؟

چرا پیدایش نمیکنم؟؟؟؟؟

ایستگاه پنجشنبه را میگویم

نکند وقتی دور شدی با نگاهت دزدیدی؟؟؟

ایستگاه  را نه بیخیال!!!

دلم را !!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 21:45  توسط aida  | 

مجنون امروزی

 

مجنون به روایت روز

تنهایی تمام دنیا را
بر دوش می گیرم،
قدم
قدم،عاشقانه ای را
غمگنانه
بر سنگفرش پاییز زمزمه می کنم
و رد می شوم
از خیابان هایی
که عابرانش بامن غریبه اند
باران
از شانه های خسته ی خیابان
رد پای مرا
باخود می برد
وشهر نام مرا فراموش می کند
لیلی جان!
توهم فراموش کن
که روزی دور
تا اندازه ای مجنون تو بوده ام
فراموش کن!
قربانت مجنون.

با تشکر از م.دیدار به خاطر مطلب ارسالی

جالب بود خواستم شما هم بخونید و نظرتون رو بدین

مجنون های ما مجنون های دیروز نیستن

اونا با این کارها لیلی ها رو هم عوض کردن!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 21:50  توسط aida  | 

روی ماهت

 

سلام عزیز ترینم حالت چطوره؟؟؟؟؟

 

نمیدونم چند وقته باهم رو در رو حرف نزدیم اما اینو میدونم که دلم خیلی برات کوچیک شده بود خیلی زیاد!!!!

راستی چند وقته حرف نزدیم !!!؟؟؟ چند وقته چشمای نازتو ندیدم ؟؟؟ وقتی نشستم یه حساب دو دو تا چهارتا کردم  خودمم تعجب کردم آخه این فاصله کم و اینقدر بی خبری از هم دیگه نوبره والله!!!! گاهی تو فکر میرم میگم نکنه توی قفسه و لابه لای کتابها جا بمونی و کلی خاک بخوری آخه تو به خاک حساسی!!!

این فکرا تو ذهنم بود که یهو این  جمله به ذهنم رسید "انسان مونس تنهایی خداست ، ما هر چیزی هستیم غیر از مونس ، ما سوهان روحیم "

تو چی قبول داری ؟؟؟ حرفمو تایید میکنی !!!

میدونم مهربون تر از اونی که بخوای تایید کنی اما خودم میدونم و به حرفمم شک ندارم

یه نمونه اش خودم جز اینکه آزارت بدم چه سودی برات دارم ؟؟؟؟

یه چیز میگم باور کن  سعی میکنم خوب باشم خوب خوب خوب اما این بد بد بد بد بودن هاست که با وجود نزدیکی تو بهم نزدیک میشن!!!!

به هرحال بگذریم این قصه قدیمیه  و ارزش تکرار نداره !!! چیز عیانیه که حاجت به بیانش نیست خودمونم میدونیم اما یه جورایی مثل کبک سرمونو کردیم زیر برف!!!

 

خوب حالا میشه یکمی برام توضیح بدی

خودتو به اون راه نزن یالله بگو نقشه ات چیه؟؟؟؟

البته میدونم هیچوقت لو نمیدی اما میخوام با چشمام التماس کنم پس خوب توی چشمام زل بزن

میدونی که نمیتونی ازش در بری

پس خوب نگاهم کن !!! منو که خوب میشناسی بنده لجبازت پس طفره نرو !!!

البته هرجور میلته

آخه میدونی وقتی نخوای کسی سر از کارت در بیاره هرجور بتونی نمیذاری بفهمه

واسه همینه که میگن هیچ کارت بی حکمت نیست و هرکسی از این حکمت کارهات سر در نمیاره!!

 

من که همیشه گفتم هرجور مینویسی بنویس اما خوب بنویس!!!

میخوام روی ماهت ببوسم به خاطر همه چیز هم داده ها و هم نداده ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 21:42  توسط aida  | 

یار من 3

 

سلا م عزیزترینم

این روزها اصلا دیگه نگاهم نمی کنی خیلی عصبی شدی احساس میکنم گناهی مرتکب شدم که خودمم نمیدونم چیه !!!!!

فقط می نویسی ، تو هم دیگه عوض شدی آخه قبلا وقتی میخواستی بنویسی از الف اولش تا نون  آخرش

توی چشمام زل میزدی و به التماس هام گوش می دادی و گاهی به خاطر همون التماس ها نوشته ها رو

تغییر میدادی اما دیگه از اون نگاه خبری نیست !!!!!!!!

دیشب که داشتی تند و تند مینوشتی ناخودآگاه بهت زل زدم دیدم یه قطره اشک بی تاب و بی قرار داره از گونه

 ات میاد پایین خوب که دقت کردم دیدم داری واسه من مینویسی یه گره هم بی دلیل وسط ابروهات افتاده بود

زیر چشمی همه چیز رو خوندم اما نفهمیدم چی نوشتی !! و چرا اینطوری نوشتی!!!؟؟؟

کم کم چشمام رو بستم اما زیر چشمی حواسم بهت بود(خودت میدونی چقدر دوستت دارم طاقت دیدن ناراحتیت

 رو ندارم)بعد از مدتی آروم تر شده بودی و سرت رو لابلای دستات گرفته بودی و آروم از گوشه چشمت  کم

 کم داشتی نگاهم میکردی(گرمی نگاهت رو روی صورتم حس کردم) بی شک خودتم دل خوشی نداشتی از

چیزهایی که نوشتی آخه خودتم داشتی به سرنوشت من گریه میکردی ………….!!!!!!! 

چه خوب بنویسی و چه بد من از اول خلقتم تسلیم شدم و رضایت دادم به رضایت تو ………

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:55  توسط aida  | 

فلاشبک


بیا چند کوچه به عقب برگردیم
یک
دو...
جوانی!
نه!عقب تر،
به روزهایی
که دنیا برایمان کمی دنیا تر بود
و زندگی،زندگی تر از حالا!
عقب تر حتا،
اصلن کودک بازیگوشی شویم بهتر است!
آنقدر
که به دبستان قدیمی برگردیم
و پشت همان میز ونیمکت های خسته
آنقدر "آب،بابا" بنویسیم تا زندگی
کمی دست از سرمان بردارد.

از دوست خوبم ممنونم که با ارسال این شعر باعث شد فلاشبکی به گذشته بندازم اونم زمانی که نیاز داشتم!

امروز تولدمه !!!!

هر سال توی این روز یه حس کودکانه توی وجودم شعله ور میشه حس خوبیه که در سال فقط یه بار بوجود میاد!

امیدوارم دعاهای روز تولد رو زودتر از بقیه مسجاب کنی یار من! چون من اعتقاد دارم و به این اعتقاد ایمان!!!

تولدم مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:55  توسط aida  |